با خنده وارد شوید
تاریخ : جمعه 22 خرداد 1394
نویسنده : goalmahdi

پدر صلواتی

در روایت برادر جهانگیری می خوانیم: یک روز در منطقه

داشتیم والیبال بازی می کردیم. پاسور من برادری بود

که مثل بعضیها او را «پدر صلواتی» صدا می زدند. وقتی

چند بار درست پاس نداد، برگشتم و گفتم: «پدر صلواتی

دفعه آخرت باشد که اینطور پاس می دی و الاّ هرچه از

دهنم در بیاد، بهت می گم». فرمانده گردان تخریب پشت

سرم ایستاده بود. بازی که تمام شد، دستش را گذاشت

روی شانه ام و گفت: «آفرین خیلی خوشم آمد» او نمی

دانست که همه به آن بنده خدا می گویند «پدر صلواتی».

تصور می کرد من از روی توجه و با کنترل زبان او را به این

نام صدا زده ام. این شد که مرا با خودش برد به گردان تخریب.

آنقدر خوشحال بودم که نگو و نپرس. چیزی نگذشته بود

که عملیات خیبر شروع شد. برای تخریب پل «القرنه»

وارد عمل شدیم که به اسارت نیروهای بعثی درآمدم.

یک پدر صلواتی گفتن هفت سال کار دستمان داد و ما را برد و آورد.

 



آخرین مطالب

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید